سالهایی که گذشت - سال 86 تا 1390 صفحات شخصي حسنعلي نعمتي شمس آباد

 

مقالات

فن آوریهای نوین در تشخیص و درمان سلولهای زنده

فلش

کوتاه از وین

جستجو

 

سالهایی که گذشت - سال 86 تا 1390

صفحات شخصي حسنعلي نعمتي شمس آباد

صفجات فارسی

سالهایی که گذشت

(24 خرداد 86 تا 23 خرداد 87) و تا فروردنی 90

... با اینکه یکسالی هست که در امور شخصی چیزی ننوشته ام اما دوباره تصمیم دارم چیزهایی را بنویسم. با اینکه عذرهایی دارم و شاید چندان در نوشتن راحت و آسوده نباشم اما به یاری خدا و به یاد و نام مهربانی که در همه این سالها مرا تنها نگذاشت٬ چیزهایی می نویسم.

شما هم اگر نوشته های گذشته را می خوانید٬ در حال و هوای آن موقع بخوانید. شاید بپرسید مگر آن موقع چه حال و هوایی داشت؟ برای پی بردن به حال و هوای آن موقع ابتدا مطلب زیر را که خلاصه ای از سرگذشت چند سال گذشته است را بخوانید! و اگر دوست داشتید از این پس یاداشت های شخصی را مرور کنید.

این را باید عرض کنم که قول نمی دهم در نوشته هایم کاملا خودم باشم! شاید سبک و سیاق نوشته هایم کمی متفاوت از گذشته باشد. به هر حال اوضاع تغییر کرده است. البته امیدوارم این نوشته های شخصی در این فضای مجازی به شخصیت حقیقی نویسنده نزدیک باشد. اگر اینچنی بود آنگاه نگاه در این آینه ابتدا برای خودم و سپس برای آیینه ی وجود نازنین شما که آن را می خوانید بی فایده نیست.

راستی جای نگرانی نیست! هیچ کس از صداقت ضرر نکرده است.

... تا یار که را خواهد و میلش به که افتد.

خلاصه ای از سال چهار سال گذشته 1390- 1386

سال 86: شروع علائم بیماری سرطان٬ بستری در بیمارستان خانم الانبیاء و چندین دوره شیمی درمانی

سال 87: انتقال به بیمارستان شریعتی و ادامه شیمی درمانی و پیوند مغز استحوان

اوایل سال 88: عود مجدد بیماری٬ شیمی درمانی مجدد و بدون نتیجه

اواخر سال 88: انصراف از شیمی درمانی٬ انتقال به مرکز درمانی بالانس سلولی اتریش و ظاهر شدن علائم بهبودی

سال 1390: بازگشت سلامتی و ادامه بخشی از فعالیت های عادی

خاطرات و دست نوشته های سفر حج تمتع

سال 1390:

اسفند | بهمن | دی | آذر | آبان | مهر | شهريور| مرداد | تير | خرداد | ارديبهشت | فروردين

آرشیو نوشته های شخصی سال 1388:

اسفند | بهمن | دي | آذر | آبان | مهر | شهريور | مرداد | تير | خرداد | ارديبهشت

آرشیو نوشته های شخصی سال 1387:

يكسال گذشت!

سال 1386:

يكسال گذشت! و چند سال دیگر و هنوز می توان نوشت!

(24 خرداد 86 تا 23 خرداد 87) و تا فروردین 90

يكسال گذشته تقريبا براي من يك سال استثنايي بودند. در انتهاي سال 85 با توصيه هاي انجام شده قرار بر اين شد تا مأموريت خود را به مركز تحقيقات مخابراتخاتمه دهم و از بتداي سال 86 به دانشگاه برگردم. هرچند رها كردن مركز تحقيقات و بخصوص مسئولمان كه تقريبا باهم بسيار دوست شده بوديم و در اين مدت كم از او چيزهاي زيادي يادگرفتم خيلي سخت بود ولي درخواست خاتمه مأموريت تاييد شد و به دانشگاه برگشتم. در حوزه پژوهشي دانشكده مسئوليت دبيري كميته ايمني را پذيرفتم و تقريبا از كارهاي انفورماتيك كناره گيري كردم. در حد نياز و توان كارهاي كميته را پي گيري مي كردم تا سياست ها و آيين نامه هاي كميته تصويب شد و براي اولين بار كميته ايمنيشروع بكار كرد و اولين جلسه آن در روز چهارشنبه مورخ 86/3/23 تشكيل شد. ناگفته نماند كه در اين اثنا پي گير موضوع بورس تحصيلي خارج براي مقطع دكتري هم بودم كه به ياري خدا كارهاي آن هم در وزارت علوم به خوبي پيش مي رفت.

فرداي همان روز يعني 86/3/24 در بيمارستان خاتم الانبياء(ص) بستري شدم! مدتي بود كه احساس درد شديدي در ناحيه پشت و پهلو داشتم و بيشتر مواقع تب داشتم و گاهي هم به شدت مي لرزيدم! در طول اين مدت به چند دكتر هم مراجعه كردم و بعد از كلي آزمايش و عكس مشخص شد كه مسئله جدي تر از اين هست كه ما فكر مي كنيم. در بيمارستان هيچ نوع تستي نبود كه روي من انجام نشود و انواع و اقسام آزمايشات و عكس برداري ها و سي تي اسكن و نمونه برداري و پاتالوژي انجام شد تا اينكه بعد از 20 روز نوع بيماري تشخيص داده شد. همه چيز حكايت از نوعي سرطان غدد لنفاوي با درجه بالا و يا باصطلاح Large Cell Ana plastic Lymphoma (KI -1 Lymphoma), T.Cell type, High Grade داشت.

به هر حال شيمي درماني با رژيم CHOP تحت نظر سركارخانم دكتر شاهنده شروع شد و هر سه هفته يكبار و تا 9 كورس ادامه پيدا كرد. اين ماجرا با همه كش و قوص هايش تا نيمه اول دي ماه 1386 ادامه پيدا كرد و در اين مدت گذشت آنچه گذشت. متاسفانه در اين مدت تقريبا قدرتي براي انجام فعاليت مفيدي نداشتم و به جز مواقعي كه مجبور بودم در بيمارستان بستري باشم در منزل بودم. اوضاع طوري بود كه اصلا علاقه اي به توصيف آن ندارم. تجربه هاي بسيار مفيدي در مورد شيمي درماني پيدا كردم كه اميدوارم كسي به آنها نيازي پيدا نكند. در طول اين مدت افراد متعددي به زحمت افتادند و اظهار محبت كردند كه فقط شرمندگي آن براي من ماند و نمي دانم چطور بايد از آنها تشكر كنم. خدا را شكر با همه بدحالي در طول اين مدت براي عرض ادب و تجديد روحيه وقتي شرايط براي زيارت ائمه اطهار مهيا مي شد هيچ تأمل نمي كردم و سعي مي كردم اين توفيق را از دست ندهم. توفيقاتي هم نصيب شد كه اگر سعادتي بود در باره آنها خواهم نوشت...

بعد از 9 مرحله شيمي درماني نتايج آزمايشات بسيار خوب بود و حتي نيازي هم به راديوتراپي نشد اما بعد از گذشت حدودا يك و ماه و نيم يعني اواخر بهمن ماه 1386 دوباره علائم بيماري ظاهر شد. درد و تب دائمي و لرز! دوباره آزمايشات تكرار شد و نتايج سونوگرافي نگران كننده بود. وقتي براي مشخص شدن دقيق وضعيت يكبار ديگر سي تي اسكن انجام شد تقريبا هيچ شكي باقي نماند كه اين قصه سر دراز دارد. چرا كه بيماري با سرعت هرچه تمام برگشته بود. هرچند من ا ز اين بيماري خيلي دل خوشي نداشتم ولي ايشان! از ما خوششان آمده بود و دست بردار نبود. موضوع كمي غير منتظره بود. به خصوص كه من خود را براي بازگشت به كار و فعاليت عادي در ابتداي اسفند آماده كرده بودم. جالب است كه حتي كلاسهاي زبان براي گرفتن مدرك IELTs را هم به طور جدي شروع كردم تا موضوع ادامه تحصيل بيش از اين عقب نيفتد! و اتاق كارم در دانشكده فني را نيز دوباره سر و سامان دادم! وقتي كه دكتر دوباره موضوع شيمي درماني و پيوند مغز استخوان را مطرح كرد فهميدم كه بايد صبر كرد و كاملا مشهود بود كه تدبير من با تقدير پروردگار من سازگار نيست. كمي از خودم خجالت كشيدم ...

با توجه به سرعت پيشرفت و بازگشت بيماري بايد سريعا مرحله دوم درمان شروع مي شد. براي پي گيري موضوع پيوند مغز استخوان با توصيه هاي فراواني به بيمارستان دكتر شريعتي مراجعه كردم و تصميم بر اين شد كه بعد از پاك شدن! يا خاموشي موقت بيماري٬ براي پيوند مراجعه كنم. اين پاك شدن هم داستان مفصلي دارد اما مقدمتا قرار شد تحت نظر دكتر قبلي(دكتر شاهنده) و در بيمارستان خاتم الانبياء(ص) با پروتكل ICE درمان شروع شود. قرار بود اين رژيم شيمي درماني٬ چهار ماه باشد و هر ماه به مدت سه روز تزريقات انجام شود كه به سه دوره بيشتر نكشيد و تقريبا مؤثر نبود. اين مدت دوران بسيار سختي بود. با اينكه داروها بسيار قوي و از جهت حجم هم بيشتر بودند ولي گويا اصلا هيچ اثري نداشتند. غدد لنفاوي گردن و ... كاملا متورم شده بود و تب هاي طولاني و لرزهاي شديد هم دست از سر بر نمي داشت. هيچ اشتهايي هم نداشتم. دراين مدت ضعيف تر از هميشه شده بودم و تقريبا از لحاظ روحي افت كرده بودم. نا اميد نبودم ولي به هر حال خيلي خسته شده بودم. هر چند در اين مدت به اين قضايا عادت كرده بودم ولي تحمل اينها همه در صورتي است كه روند بهبودي مثبت باشد! بعد از دو مرحله تلويحا به دكتر عرض كردم كه اين داروها اثري نداشته و ايشان پس از مرحله سوم پذيرفتند كه هر كاري از دستشان بر مي آمده انجام داده اند. خيلي زحمت كشيدند و واقعا من از لطف ايشان ممنونم.

يك مرحله از رژيم ICE در سال 86 و دو مرحله آن در سال 87 انجام شد. يك هفته از تعطيلات نوروز براي انجام مرحله دوم از فاز دوم شيمي درماني در بيمارستان خاتم بستري بودم كه كمي غمناك بود! هزينه داروها هم خيلي زياد بود كه خدا را شكر بعدا از طريق بيمه و دانشگاه و دانشكده مساعدتهايي شد كه خيلي مؤثر بود. مرحله سوم از فاز دوم(ICE) هم در نيمه ارديبهشت ماه 87 انجام شد كه خدا را شكر به مرحله چهارم نكشيد. مرحله سوم اسفناك بود!. واقعا قابل تحمل نبود.

خلاصه سركارخانم دكتر شاهنده پس از زحمات فراواني كه كشيدند٬ همراه با شرح مختصري از كارهايي كه در اين مدت انجام داده بودند٬ ما را به مركز خون و پيوند مغز استخوان بيمارستان دكتر شريعتي معرفي كردند. من قبلا با توصيه هايي كه انجام شده بود در آنجا پرونده داشتم و توسط جناب آقاي دكتر مقدم پذيرش انجام شد. پس از بررسي و معاينه موضوع و كميسيون معلوم شد كه شرايط براي پيوند مهيا نيست و دوباره موضوع پاك شدن بدن از سلولهاي سرطاني و خاموشي بيماري مطرح گرديد و قرار شد با تغيير داروها اين كار دنبال شود.

فاز سوم شيمي درماني تحت نظر دكتر مقدم و همكاران خوبشان در بيمارستان دكتر شريعتي در ابتداي دهه آخر ارديبهشت! شروع شد كه روزشمار آن را قبلا روي سايت گذاشته ام.

داروهاي جديد٬ مؤثر بود. اوضاع بهتر از گذشته شد و تقريبا آن تب و لرزها و دردهاي شديد تمام شد. اين داروها طبق معمول عوارض خودش را دارد و فعلا درگير حاشيه هاي آن هستم كه انصافا گاهي اين حاشيه ها پر رنگ تر از متن است. ولي خدا اين رژيم ICE را برنگرداند!

در حاضر اين قصه ادامه دارد و ما يكسال بعد يعني در روز 23 خرداد 87 - ساعت 7 صبح - به اتفاق حاج خانم رفتيم درمانگاه ميرداماد براي تزرق گامك سوم٬ از گام اول٬ از مرحله دوم٬ فاز سوم! درماني كه با موفقيت انجام شد! و بعد هم برگشتيم منزل و همان جايي كه يكسالي هست كه در منزل بست نشسته ايم!

جمعه 24 خرداد 1387 - نهم جمادي الثاني 1429

عکس: بیمارستان خاتم الانبیاء- فروردین 87

عکس: بیمارستان دکتر شریعتی - خرداد 87

خلاصه ای از ادامه ماجرا از خرداد 87 تا کنون(فروردین 90)

... ماجرای شیمی درمانی در بیمارستان شریعتی هم با همه گرفتاری ها و تبعات عجیب و غریبش تا مرداد ماه سال 87 طول کشید تا شرایط برای پیوند مغز استخوان آماده گردید. جزئیات اتفاقاتی که در این مدت افتاد هم در گذر ایام آن روزها امده است.

مرداد ماه 87 در بخش پیوند مغز استخوان دکتر شریعتی پیوند مغز استخوان شدم و در حدود یک یکهفته در بیمارستان و یک ماه در منزل در قرنطینه کامل بودم تا اینکه به خواست خدا پیوند کغز استخوان گرفت و کم کم از قرتطیینه بیرون آمدم. اوضاع رو به بهبودی گذاشت و تقریبا خوب بود.

اما دوباره در در فرودین 88 بیماری با شدت بیشتری عود کرد! با اینکه پیوند گرفته بود اما دوباره سلولهای سرطانی به شدت رشد کردند و امان از من بریده شد! سال نو و روز از نو و روزی از نو! دوباره به بیمارستان مراجعه کردیم و بعد از معاینه و سی تی اسکن مشخص شد که در نواحی مختلف بدن مشکل حاد وجود دارد. دردها تب و لرزها هم شروع شد و دیگر قابل تحمل نبود تا اینکه مجددا نمونه برداری انجام شد. بعد از نمونه برداری و آزمایش مشخص شد که احتمالا اشتباهاتی در تشخیص نوع Subtype بیماری وجود داشته که دکترها می گفتند زیاد فرقی نمی کند! کنایه از اینکه حالا کار از این حرفها گذشته است! شیمی درمانی فاز چهارم با شدت و حدت بیشتری شروع شد. اوایل خیلی خوب بود ولی از دور سوم به بعد دیگر طاقت من تمام شده بود. دور چهارم را هم تحمل کردم اما تقریبا دیگری رمقی برای درمان باقی نمانده بود. دیگر نمی توانستم راه بروم و کارهای اولیه خود را هم نمی توانستم انجام دهم. روزهای بسیار سختی بود. ماجرای شیمی درمانی بعد از پیوند تا چندماه طول کشید و بعد هم معلوم نبود تصمیم تیم پزشکی چه چیزی است. احتمالا اگر از شیمی درمانی جان سالم در می بردم دوباره پیوند مغز استخوان می کردند! دوباره همان ماجرا. دیگر خشته شده بودم و اصلا طاقت و تحمل شیمی درمانی را نداشتم تا اینکه راهی جدید پبدا شد و خدای بزرگ دوباره و در اوج ناامیدی خود را نشانم داد!

دوستی تماس گرفت از مرکزی در اتریش نام برد که بدون شیمی درمانی سرطان را درمان می کنند! اول جدی نگرفتم اما بعد کنجکاو شدم و تحقیق بیشتری کردم. وب سایت آن مرکز را پیدا کردم پس از مکاتبه با مرکز بالانس سلولی با اینکه هیچ کدام از پزشکهایم با این کار موافق نبودند و برای رفتن همکاری نکردند اما به خواست خدا شرایط برای رفتن مهیا شد و آذرماه 88 به قصد درمان در مرکز بالانس سلولی (وادی الایمن علی) به اتفاق حاج خانم به وین رفتیم. حدود 20 روز تحت درمان بودیم. در مورد جزئیات این درمان در قالب مطالبی نوشته ام.

هم اکنون حدود یکسال و نیم است که از این ماجرا می گذارد و خدا را شکر اوضاع روز به روز بهتر می شود و تقریبا به وضعیت اولیه و قبل از بیماری برگشته ام. ناگفته نماند که در مرداد ماه 89 نیز یکبار دیگر نیز به این مرکز مراجعه کردم تا درمان با این روش درمانی روشی بیوالکترومغاطیسی است تکمیل گردد.

به لطف خدا در این فاصله بخشی از فعالیت های گذشته را دوباره شروع کرده ام. هم اکنون در مقطع دکتری ادامه تحصیل می دهم و همزمان در خال و تدریس در دانشگاه تهران نیز هستم. با هنوز توان اولیه را بدست نیاورده ام اما به لطف خدا دیگر نیازی به شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان و ... پبدا نکردم.

شنبه 13 فروردین 1390

حسنعلی نعمتی شمس آباد

 

 


تاريخ بروز رساني : جمعه 11/09/90 ساعت 12:24

YouTube

انیمیشن

اسناد طرح

کلیه حقوق برای انسیتوی بالانس سلولی وادی الایمن علی - اتریش محفوظ است